پاسخ «زبان شناسنامه ی قومیّت است » نامه ای از « تهران » به نامه ای از « لندن » با سلام و عرض ادب
هو الحقّ
«اَللّهُمَّ شَرِّفنا بِشِرافَتِ القُرآنَ و العِتره» «درد دلِ تمدّن ها!»
به رَغمِ مدّعیانی که منع عشق کنند جمالِ چهره ی تو حجّتِ موجّهِ ماست«حا فظ»
گر چَشمِ دل بر آن مَهِ آیینه رو کُنی سیرِ جهان در آینه ی رویِ او کُنی
خاک سیه مباش که کس بر نگیردَت آیینه شو که خدمتِ آن ماهرو کُنی «سایه»
راستی کن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند «اوحدی مراغه ای»
شکرِ نعمت ، نعمتت افزون کند کُـفر نعمت از کـفَت بیرون کـند
لطـف حـق بـا تـو مـداراهـا کنـد چونکـه از حـد بگـذرد رسـوا کند
نصــرُ مِـنَ الله و فتـحٌ قـریب چشماتو باز کن ندهندت فریب
پاسخ «زبان شناسنامه ی قومیّت است »
نامه ای از « تهران » به نامه ای از « لندن »
با سلام و عرض ادب به محضر شریف استاد «علیزاده طوسی».
پاسخ نامه ی سوم از سال یازدهم آن عزیز را که تحت عنوانِ «زبان شناسنامه ی قومیّت است.» بدینوسیله تقدیم می دارد.
«استاد طوسی»، «فارسی دری» را مورد توجّه قرار دادند. و از «رودکی سمرقندی» سخن آغاز کردند. سپس از «فردوسی طوسی» تا «ابا الفضل بیهقی» آن ادیب تاریخ نگار که به بیان «استاد طوسی» ماجرای بر دار کردن «حسنک وزیر» را چنان به زیبایی منثور و منظوم کرد که، تراژدی بر دار کردنِ انسانیت شد، ادامه دادند.
به هنگام اشاره به «ابونصر فارابی» که بر اساس آشنایی با آثار «ارسطو» آن فیلسوف یونانی (به فرموده ی استاد طوسی) دریافت که؛ ( «فلسفه» خیالبافی نیست و «علم»، و «هنر» و «ادب» را در برمی گیرد. و حقیقت اینست که فقط از راه «فلسفه»
می توان به سعادت دست یافت! و چنین بود که با ظهور او «ارسطو» را «معلّم اوّل» خواندند و «فارابی» را «معلّم ثانی»).
چگونه استاد عزیز تنها راه دستیابی به سعادت را طریق «فلسفه» دانستند؟! و حال آنکه راه های رسیدن به فلاح و رستگاری متناسب با استحقاق افراد فراوان است!
البتّه گاه بواسطه بروز اختلافات و انحرافات در هر مکتب فلسفی و ادیان و مذاهب گوناگون و شیوه های عملیِ دستیابی به سعادتِ تبلیغاتی، آدمیان به بلا دچار شده اند!
نتیجه اش وضع کنونیِ جهانِ حاضر است که نکبت از سر و کولش بالا می رود! با آنهمه مکتب فلسفی و مبلّغان دینیِ
ریز و درشت و ارشادات فیزیکی و متافیزیکی باز هم فعلاً «ابلیس لعین» به کمک «نفس امّاره ی» آدمیان گوی سبقت را ربوده است! (البتّه تا وقت معلوم)
هرچند آنطور که «استاد طوسی» زبان «سعدی شیرازی» را «فارسی دری» عنوان فرمودند که نیست! و دچار تغییرات زمانی شده است.
در فرازی دیگر از آن نامه «استاد طوسی» در مورد لسان الغیب «حافظ شیرازی» می فرمایند؛
«چنانکه زبان ناشناسان از ایمانش بوی کفر می شنیدند و کفرش را ایمان می پنداشتند:
از آن به دیر مُغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست!»
اینکه عدّه ای از سَرِ کم اطلاع بودن ایمانِ «حافظ» را کفر بپندارند، قابل درک است. لیکن چگونه برای «حافظ» «کفری» مفروض بداریم که آنان ایمانش تلقّی کنند؟! صد البتّه که منظور «حافظ» از «آتش درون»، «نور ایمان» است که به اراده ی «لم یزلی» بر مبنای لیاقت به کسی اِعطا می شود.
استفاده از افعالِ «بوده اند» در «آگاه بوده اند» و «می دانسته اند» در «خوب می دانسته اند» و «در آورده اند» در
«فالنامه در آورده اند» به نظر صحیح نمی رسد!
در انتهای نامه «استاد علیزاده طوسی» می فرمایند؛
«صحبت از «زبان» است، از «زبان فارسی دری»، در مرتبه ای بالاتر از «وطن» زیرا که گویندگان هر زبانی «قومیّت» خود را در
«زبان مشترک» یافته اند و آن جایی که در آن ساکن و ماندگار شده اند، «وطن» خود کرده اند.»
شگفتی از اینکه استاد عزیز «قومیّت» را به «زبان مشترک» مکشوف می دانند! (حال آنکه زبان هر قوم با زبان مشترک متفاوت است!)
و کاربرد واژه ی «کرده اند» جهت انجام یک فعل است. «وطن» که کردَنی نمی شود؟! هرچند که دشمنان همیشه آنرا کرده اند!
گاوان و خران بار بردار www.facebook.com/positiveknowledge14 اهل قلم و اهل فلسفه
به زآدمیان مردم آزار Positiveknowledge.blogfa.com مهرداد رضوی "گلستان سعدی" 25 خرداد ماه 1396 15Jun 2017
همی میرَدَت عیسی از لاغری تو در بند آنی که خر پروری! "بوستان سعدی"