هو الحقّ
«اَللّهُمَّ شَرِّفنا بِشِرافَتِ القُرآنَ و العِتره» «درد دلِ تمدّن ها!»
به رَغمِ مدّعیانی که منع عشق کنند جمالِ چهره ی تو حجّتِ موجّهِ ماست«حا فظ»
گر چَشمِ دل بر آن مَهِ آیینه رو کُنی سیرِ جهان در آینه ی رویِ او کُنی
خاک سیه مباش که کس بر نگیردَت آیینه شو که خدمتِ آن ماهرو کُنی «سایه»
راستی کن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند «اوحدی مراغه ای»
شکرِ نعمت ، نعمتت افزون کند کُـفر نعمت از کـفَت بیرون کـند
لطـف حـق بـا تـو مـداراهـا کنـد چونکـه از حـد بگـذرد رسـوا کند
نصــرُ مِـنَ الله و فتـحٌ قـریب چشماتو باز کن ندهندت فریب
پاسخ «علم «کلاسیک»، علم «مدرن» »
نامه ای از « تهران » به نامه ای از « لندن »
پس از عرض سلام و آرزوی سلامت و عزّت برای استاد عزیز و فرهیخته «علیزاده طوسی» پاسخ نامه ی پنجاه و چهارم از سال دوازدهم به تاریخ 11 خرداد ماه 1397 خورشیدی ارسالی از «لندن» تحت عنوانِ «علم «کلاسیک»، علم «مُدرن» » را تقدیم می دارد.
استاد عزیز در پاراگراف سوم سابقه ی نامگذاریِ بیماری «تورّم ریه»، «التهاب ریه»، «آماس شش ها»، «ذات الرّیه» به زبان های مختلف در «اروپا» را سابقه دار تر از وجود نظامیه های «نیشابور» و «بغداد» و «رُنسانس اروپا» و «آکادمی فرانسه» و «انقلاب صنعتی» در انگلیس دانستند.
لیکن مدوّن شدنِ وضع وجودی و حتی ماهیّت یک بیماری پس از تحقیقات علمیِ مرتبط و نتیجه بخش می تواند به عنوان میراث علمی بشری مورد استفاده ی جهانیان قرار گیرد. ( که چنین ویژگی از آنِ همان مرکزِ علمی و تحقیقاتی است.)
هرچند که شناخت، نامگذاری و درمان های سنّتی و منطقه ای هر بیماری در گوشه و کنار جهان به عنوانِ یک راه نجات و درمانِ قابل دسترس می تواند ممدوح باشد.
استاد «علیزاده طوسی» در پاراگراف پنجم نامه ی مذکور، «یونان باستان» را در «فلسفه» و «علم» و «ادبیات» پایه گذار فرهنگی جهان نامید. و حال آنکه میراث فرهنگی تمدّن بشری حاکی از اَشکالِ تکامل یافته ای در مناطق مختلف جهان در ازمنه ی دور چون «چین»، «هند»، «ایران»، «مصر» و «امریکای جنوبی» است.
در پاراگراف ششم استاد عزیز چنین مرقوم فرمودند که؛«در سیر سیصد هزار سال گذشته، «علم» به معنای تفکّر در «شناخت» خود و طبیعت، و «فنّ» به معنای «ساخت» ابزار و اسباب در همگامیِ «صنعت» با «علم»، از لحاظ هدف و ماهیّت تغییری نکرده است!»
حداقل به فرموده ی استاد عزیز ظرف این سیصد هزار سال اخیر تا وقوع رُنسانس در «اروپا» 2 بار، یکی در «یونان باستان» و دومی در شکوفایی «تمدّن اسلامی» و تأثیر ژرف آن در ایجاد مقدماتِ رُنسانس در «اروپا» را می توان به عنوان نقاط عطفی در حرکت «علم» به معنای تفکّر در «شناخت» خود و طبیعت و ایضاً تحوّلاتی در «فنّ» به معنای «ساخت» ابزار و اسباب همگامیِ «صنعت» با «علم» در عرصه ی استکمالِ هدفمند و تثبیت ماهیت «علم» گام های مؤثری را در بستر تمدّن بشری برداشته است. (البتّه منظور، «علم» در حوزه ی «فیزیک» و «طبیعت» است. و شناخت «علم» در حوزه ی «متافیزیک» (مابعد الطبیعه) مقوله ای دیگر است!)
در حال حاضر پیشرفت مغرب زمین در حوزه ی «فیزیک» و «طبیعت» قابل تقدیر و شایان توجّه است. ولیکن در حوزه ی «متافیزیک» بسیار ضعیف و ناتوان هستند!
در پی نوشت شماره 15 شکِّ «دکارتی» در رسیدن به یقین را مخالف روش «مدرّسی» قرون وسطایی ذکر کرده اند که غلط است! چون روش «قرون وسطایی» «مَدرَسی» است.
و در ادامه نوشته شده است که؛ «روش مَدرَسیِ قرون وسطایی که در فلسفه و الهیّات پیرو منطق ارسطویی و نوشته های نخستین «آباء کلیسای کاتولیک» بودند و بر سنّت و جزمیّت تکیه می کردند.»
در عجب هستم که چگونه این جملات مغلوط در این پی نوشت مذکور است! روش فلسفی و الهیّات قرون وسطایی پیرو منطقِ ارسطویی نبود. لیکن متّکی بر آثار و مخطوطات نخستین «آباء کلیسای کاتولیک» که جزمی بود، شد! فقط از استقراء ارسطویی در تحقیقات و صدور استنتاج علمی بهره می بردند. یعنی علوم تجربی و پزشکی.
در انتهای این پی نوشت پیشنهاد شده است که بهتر است آدمی در زندگی خود یک بار به همه چیز شک کند! چرا که شکّ آغاز دانایی است!
لازم به ذکر است که هر نوع شکّی آغاز دانایی نیست! شکّ دستوری آغاز دانایی است! (روش مند) لیکن انسانِ «مرگ آگاه» چون به «یقین» می رسد دیگر نیاز به شکّ «دکارتی» هم ندارد!
در پی نوشت شماره 16 در مورد نظریه فرگشتِ «داروین» چنین آمده؛
«سعی «داروین» در تشریح علمی و تجربی نظریه ی تکامل، حرکتی است منطقی در شناخت و فهم عمل طبیعت در صحنه ی حیات!» اوّلاً به هیچ وجه نظریه ی «داروین» منطقی نیست و امروزه بر اثر اکتشافات جدید مردود شده است! در ثانی «خالق هستی» برای انجام عملیات خلق موجودات از بی نهایت روش استفاده می فرماید و مشابه دانستنِ روش خلق مخلوقات و مرتبط دانستن آن ها امری ساده اندیشانه است!
البتّه در «محکمِ تنزیل»، «قرآن مجید» به وضوح خلق موجودات و «هستی» مذکور است.
در پی نوشت شماره 18 آمده است که «مارکس» گفته است؛
«اگر قدر مسلّمی وجود داشته باشد، این است که خودِ من «مارکسیست» نیستم!»
سپس در ادامه نتیجه می گیرد که «عیسی مسیح» علیه السّلام هم حق داشت که بگوید ؛
«اگر قدر مسلّمی وجود داشته باشد، این است که خود من مسیحی نیستم بلکه یهودی ام!»
این مقایسه ای بسیار نادرست است! زیرا «عیسی مسیح» علیه السّلام جهت مقابله با دستگاه ظالمِ یهودیانِ تحریف کننده ی دین «موسی» علیه السّلام مأموریت الهی یافته بود!
پس «یهودی» نامیدنِ آن حضرت سخنی نادرست است و غیر منطقی!
در پی نوشتِ شماره ی 19 از قول «آلبرت اینشتین» فیزیکدان آلمانی چنین نقل کرده است که؛
«من نمی دانم جنگ جهانی سوم را با چه سلاح هایی انجام خواهند داد، امّا این را می دانم که جنگ چهارم با چماق و پاره سنگ انجام خواهد گرفت!»
این هم از همان حرف های بی سر و ته است! در شرایط چماق و پاره سنگ هرگز جنگ جهانگیر اتّفاق نمی افتد!
razavimehrdad313@yahoo.com
گاوان و خران بار بردار www.facebook.com/positiveknowledge14 اهل قلم و اهل فلسفه
به زآدمیان مردم آزار Positiveknowledge.blogfa.com مهرداد رضوی "گلستان سعدی" 16 خرداد ماه 1397 6Jun 2018
همی میرَدَت عیسی از لاغری تو در بند آنی که خر پروری! "بوستان سعدی"
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۲۱ ساعت 18:52 توسط مهرداد رضوی
|