هو الحقّ

«اَللّهُمَّ شَرِّفنا بِشِرافَتِ القُرآنَ و العِتره»                       «درد دلِ تمدّن ها!»

به رَغمِ مدّعیانی که منع عشق کنند       جمالِ چهره ی تو حجّتِ موجّهِ ماست«حا فظ»

گر چَشمِ دل بر آن مَهِ آیینه  رو  کُنی       سیرِ   جهان  در  آینه ی  رویِ  او  کُنی

خاک سیه مباش که کس بر  نگیردَت       آیینه شو  که خدمتِ آن  ماهرو  کُنی «سایه»

راستی کن که راستان رستند             در جهان راستان قوی دستند «اوحدی مراغه ای»

شکرِ نعمت ، نعمتت افزون کند                   کُـفر نعمت از کـفَت  بیرون کـند

لطـف حـق بـا تـو مـداراهـا کنـد                  چونکـه از حـد بگـذرد رسـوا کند

                 نصــرُ مِـنَ الله و فتـحٌ قـریب                        چشماتو باز کن ندهندت فریب

 

پاسخ " خشم خاموش گرسنه های جهان "

نامه ای از "تهران"به نامه ای از "لندن"

پس از سلام و عرض ارادت به محضر محترم استاد " علیزاده طوسی "

در ابتدای نامه ی 503 مرقوم فرمودید که ؛

" تازگی‌ها ، در این روزگار وانفساه ، از اٌعجوبه آدم‌هایی ، حرف‌هایی نشنیده اید یا در جایی حرف‌هایی نخوانده اید که از شدّتِ خشم و یأس و حیرت، بخواهید فریادتان طاق آسمان نهم را بشکافد و سرتان را چنان به پایه ی عرش خدا بکوبید که مغزتان متلاشی شود و ذرّاتِ روحِ خون آلودتان دامنِ پاکِ همه ی فرشتگانِ " بی درد " و " بی عشق " و " بی‌گناه " را لکّه‌دار کند ؟ "

استاد عزیز به شکلی شلّاقی و پشت سرهم مغالطات را ردیف ‌کردند و به رشته ی تحریر درآوردند ! (ماشاءالله )

از روی حساب و کتاب دینی بعد از آسمان هفتم را یارای درک و شناخت نباشد ! چه رسد به آنکه فریاد آدمی به طاقش بخورد و آن را بشکافد !

در ثانی پایه‌های عرش الهی در کجاست، که برویم سرمان را به آن بکوبیم تا مغزمان متلاشی شود ؟ !

روح را مگر می‌شود شناخت ؟ که برایش ذرّه قائل شویم و سپس خون آلوده اش تصوّر کنیم و با آن ذرّات خون‌آلودِ خیالی، دامنِ فرشتگان را لکّه‌دار کنیم ؟ !

" فرشتگان " را " بی درد " ، " بی عشق " و " بی‌گناه " دانستید ! و در پی نوشت شماره ی یک توضیح دادید که؛ " لسان الغیب "حافظ " گفته است :

           فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی                    بخواه جام و گلابی بـه خـاک آدم ریـز!

"بی عشق که باشند، " بی‌گناه " می‌مانند ، غم نان و غم جان هم که نداشته باشند ، " بی درد" می‌مانند . "

با عرض معذرت باید بگویم که استاد عزیز نه " عشق " را خوب شناخته‌اند و نه " درد " را !

" عشق " که به معنی شهوت پرستی نیست! مگر غم‌ها و درد های عالَم به " نان " و " جان " محدود است ؟ ! ایشان (ملائکه) علی الدّوام غمخوار و کمک احوال بنی بشر هستند ! سیر استکمال در تمامی عوالم مستدام است. یعنی ملائک هم فراز و فرود دارند! البتّه براساس کیفیّات مطروحه در عالَمِ " مجرّدات " یعنی برای " عقول مجرّد " هم " عشق " مطرح هست و هم " درد "!

چون عقل مهبط درک حقایق است.

در ثانی، مگر هر چه " حافظ " و " سعدی " گفته‌اند، وحی مُـنزَل است و بی عیب و ایراد ؟ ! اتفاقاً اشعار " حافظ " بهترین بهانه را به دست سفسطه گران می‌دهد !

در پی نوشت شماره 4 استاد می‌گویند ؛ " این که می‌بینیم حکایت " سعدی " معنی های ضدّ و نقیض دارد، علّتش این است که در زمان " سعدی " علیه الرّحمه سعی و عادت متفکّران بر این بود که " فلسفه زمینی " را با " حکمت آسمانی " بیامیزند و هم کاسه کنند . "

اگر " فلسفه زمینی " خدا باور باشد، هرگز با " حکمت آسمانی " در تضاد قرار نمی‌گیرد. و اگر خدا باور نباشد، دیگر یک کاسه کردنش هم غیرممکن خواهد بود .

توضیح اینکه حکمتِ متعالی به خوبی می‌تواند آن مواردِ موردِ اشاره ی استاد عزیز را توضیح دهد .

ابتدا اینکه جهانِ زمینی را غایت و نهایت هستی نپنداریم و قواعد آن را پایان بخش حیات موجودات ندانیم ! در هر سیر و سلوکی جاری بر " عاقل تا جاهل " ، " مکلّف تا تحت تکلیف " ، " توانا تا ناتوان " صفت " جبّاریتِ خالق یکتا " ناظر و حاضر است . "ذات حق " جبران می‌کند . یعنی شکسته بند است !

همه چیزش از روی حساب و در بستر رأفت و مهربانی است .

دَغل کاریِ دَغل بازان جهت استکمالِ ضعیفان است که رشد یابند و اندک اندک به حیات دَغل کاران و دَغل بازان خاتمه دهند . و در عین حال ظهور باطن ها و امتحان دادنِ همگان است !

بر سر جلسه امتحان الهی از تمامی امکانات و شرایط موجود به بهترین وجه باید استفاده کرد و پیروز شد .

 

  

 

گاوان و خران بار بردار        www.facebook.com/positiveknowledge14          اهل قلم و اهل فلسفه

به زآدمیان مردم آزار                  Positiveknowledge.blogfa.com                       مهرداد رضوی                                "گلستان سعدی"                                        10 تیر ماه  1395   30Jun  2016